من یک مدیک هستم

برش هایی از آینده از نگاه یک رزیدنت

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۴ ب.ظ

به نام خدا...

تصورم از مطب آینده ام یک اتاق در طبقه دوم یک ساختمان قدیمی در انتهای یک کوچه نه چندان شناخته شده با یک پنجره خیلی بزرگ  به سمت یک حیاط با دیوارهای آجری و یک بالکن با چند تا گلدان رنگارنگ است... هیچ ساختمان بلند و چندین طبقه ای نسبت به اتاق و حیاطم دیدی ندارد و  به همین خاطر پرده پنجره را همیشه کنار زده ام و نور هم به اندازه کافی هست... به رشته ام احاطه کافی دارم و تشخیص هایم خوب است اما سرم اصلاً و ابداً شلوغ نیست... چند تایی جزوه و کتاب نوشته ام که به درد کسی خورده... پزشکی و غیر پزشکی قاطی... تجارتی راه ننداخته ام و کیسه ای هم ندوخته ام... زندگی ام ساده است... ساده ساده ساده...

چند روز پیش موقع رفتن از آی.سی.یو به درمانگاه به استادم گفتم: «من اومدم این رشته که محقق بشم و بتونم pattern بعضی چیزا رو عوض کنم... می تونستم برم یه رشته پول ساز یا یک رشته راحت و بدون کشیک ولی حالا اینجام...»

اگر چه بعد از اتمام عملیات های  احیای ناموفق و مردن بیمارانی که آسیب های شدید مغزی دیده اند و همراهش چندین مشکل دیگر هم دارند برایم آنچنان ناراحت کننده نیست ولی هنوز هم از دیدن رنج و درد مریض هایی که سال هاست گرفتار یک عارضه و بیماری اند رنج می کشم و بعد آینده ای را تصور می کنم که بیمارستان ها متروک شده اند، خاک کهنه و چند ساله، روی همه دستگاه ها و تخت ها نشسته... صدای پیجر بیمارستان که دکتر فلانی را به فلان بخش می خواند مدت هاست که خاموش شده... تخت ها و برانکارد ها مستهلک و زنگ زده گوشه ای رها شده اند...  خبری از دویدن،عرق ریختن، خون و رنج نیست... آن وقت دیگر سنی از من گذشته و توی راهروهای غرق در سکوت همین بیمارستان ها قدم می زنم و یادم می آید که قبلاً چه در سرم می گذشت و آرام لبخند می زنم که: «دیدی بالاخره این روز اومد... بدون مریضی... بدون درد... بدون زخم و بدون ناراحتی... » و البته دیگر دانشی فراتر و چندین سطح بالاتر از چیزی که کسب کرده ام به وجود آمده که نمی دانم از حالا بگویم اسمش چیست و من را تبدیل کرده به یک نقطه غیرقابل دیدن و فراموش شده در گوشه ای از کتاب کهنه تاریخ پزشکی...


 

 


  • medic

دو نذر متفاوت

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۳۵ ق.ظ

به نام خدا...

کلمه «نذر» که به گوشمان می خورد گزینه هایی ناخودآگاه به ذهنمان می رسد که احتمالاً اولین هایش شامل خوراکی ها می شود... سه پیشنهاد اولی که همین الآن توی ذهن خودم آمد قیمه، آب و شربت هستند... دوران بچگی خودم را هم به یاد می آورم که همراه برادرم، شله زردهایی را که پدر و مادرم روز تاسوعا می پختند توی سینی های دایره ای می گذاشتیم و میان همسایه ها و رهگذران محله مان تقسیم می کردیم و واقعاً چه صفایی داشت... از صبح زود بیدار شدن و به پا کردن بساط دیگ و اجاق و آمدن عمه ها و مادربزرگ و نظارت مو به موی بابا روی پخت بگیر تا صلوات فرستادن ها و زیارت عاشورا خواندن ها و باز هم دقت بابا روی درست ریختن شله زردها داخل ظرف هایشان...

به تمامی نذرهای خوراکی احترام می گذارم و همینکه اشخاصی حاضر شده اند تا از مالشان بگذرند و غذایی، چه اندک چه بسیار، تهیه کنند، ارزشمند و محترم است... اما چند سال پیش از یک نفر شنیدم که می گفت بیشتر فکر کنید و گاهی دست به نذرهای متفاوت هم بزنید... توی این پُست از دو نذر متفاوت می نویسم. یکی را انجام داده ام و دومی را اگر خدا بخواهد در روزهای آینده انجام خواهم داد...

اول. زمستان 94، اواخر دوران طرحم بود و باید کلی تشریفات اداری را طی می کردم تا از سیستم بهداشتی_درمانی شهری که تویش مشغول به کار بودم جدا شوم... یادم می آید جمع آوری امضا از این واحد و آن واحد دوندگی داشت... دو امضای آخر مربوط به واحد حراست و رئیس شبکه می شد که یکی شان مرخصی و دیگری در شهر مجاور بود... باید تا پایان وقت اداری امضاها را می گرفتم تا فردا با کامیونی که هماهنگ کرده بودم اسباب و اثاثیه مان را ببریم به یک استان و شهر دیگر... وقت تنگ بود و نگران بودم از اینکه امضاها بماند برای بعد... در دلم نذر کردم اگر امضاها جور شود توی یکی از خانه های بهداشت که داشت نوسازی می شد چهار درخت بکارم یا پولشان را به بِهوَرز آنجا بدهم که خودش بکارد... خدا را شکر که تا پایان وقت اداری همان روز، برگه امضاها کامل شد...

دوم. سال قبل، مشکلی برای یکی از عزیزانم پیش آمد که تشخیصش برای من که پزشک عمومی بودم سخت بود ولی در هر حال چیزی که به ذهنم می رسید بیماری خوبی نبود... سرگشته و حیران و ناراحت بودم... کتاب هایم را گاهی آرام و گاهی با پریشانی ورق می زدم که چیزی دستگیرم شود اما به نتیجه رضایت بخشی نمی رسیدم... شماره ها و مشخصات متخصصین مربوطه را توی اینترنت سرچ می کردم و گاهی از اطرافیان می پرسیدم... بالاخره نوبت گرفتم و قبل از رفتن به مطب متخصص، نذر کردم که اگر نتیجه معاینات و آزمایشات خوب بود خانه ای را که توی شهر کوچکمان داشتیم برای یک سال به یک زوج جوان تازه ازدواج کرده، رایگان اجاره دهم... یادم می آید که آقای دکتر متخصص بعد از شنیدن صحبت هایم با یک معاینه ساده، خنده ای کرد و گفت: «هیچی نیست!» و چقدر دلم آرام شد... حالا، فردا پس فردا عازم شهرمان هستم که نذرم را ادا کنم... انشاالله...



پ.ن: برای نذر دومم این را اضافه کنم که خانه من و همسرم یک واحد آپارتمانی 90 متری ست در یک شهر کوچک که طبق آخرین چیزی که شنیدم 135 میلیون تومان می ارزد و حالا به خاطر اینکه دانشجوی تخصص (رزیدنت) هستیم توی یک شهر بزرگ مستاجریم، پس انداز پولی ام بیشتر از 4 میلیون تومان نیست و ماشینم یک پژو 405 است... این ها را نوشتم تا بگویم یک پزشک پولدار و بی عار و سرمست از ثروت مالی نیستم.... پس توصیه می کنم به آن هایی که چندین خانه و زمین برای خودشان و ورثه شان جمع کرده اند و بی استفاده رهایشان کرده اند، دست بقیه را هم بگیرند... از خانه ها و زمین های خالی تان استفاده کنید و این آیات را از سوره همزه به خاطر بسپارید:


وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ «1»

الَّذِی جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ «2»

یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ «3»

کَلَّا لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ «4»

وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَةُ «5»

نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ «6»

الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ «7»

إِنَّها عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَةٌ «8»

فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ «9»

«1» واى بر هر عیب جوى طعنه زن

«2» آنکه مالى جمع کرد و شماره‌اش کرد

«3» او خیال مى‌کند که اموالش او را جاودان ساخته است

«4» چنین نیست (که مى‌پندارد) قطعاً او در (آتش) شکننده‌اى افکنده شود

 «5» و تو چه دانى که (آتش) خُرد کننده چیست؟

 «6» آتش افروخته الهى

 «7» که بر دلها راه یابد

 «8» آن آتش بر آنان فرو بسته شده (و راه گریزى از آن نیست.)

 «9» در ستونهایى بلند و کشیده

 

 


  • medic

چند حاشیه نگاری بر عقرب ها!

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

به نام خدا...

خرداد 96، سومین شبی که توی یک درمانگاه در یک سرزمین بسیار بسیار دور، بیتوته بودم؛ اولین مواجهه من با بیمار دچار عقرب گزیدگی رخ داد و آنجا بود که دیدم عقرب چه شکلی و چه قدری ست! مرده بود و کوچک تر از چیزی بود که فکر می کردم، زرد و قهوه ای، اندازه دو بند انگشت، با دست هایی انبری و یک دم وا رفته... آن شب را با راهنمای داخل جعبه پادزهر و کتابی که همراهم بود گذراندم...

بعد ها عقرب های زنده و مرده بیشتری دیدم و دانستم بعضی هایشان بی خطر، بعضی بسیار خطرناک، بعضی دارای پادزهر، بعضی بدون درمان قطعی، بعضی بسیار کوچک و ظریف و بعضی هم بسیار درشت و توپر هستند... کم کم تجربه ام در درمانشان بالاتر رفت و تقریباً دیگر از دیدن بیمار دچار عقرب گزیدگی و اینکه چطور درمانش کنم مضطرب نمی شدم... اما عقرب و نیشش توی آن منطقه حواشی جالبی داشتند!

توی منطقه مذکور یک پیرمرد و دخترکی بودند که بهشان می گتند زهرکِش... بومی های آنجا قبل از آوردن بیمار دچار عقرب گزیدگی به درمانگاه یا بیمارستان، او را پیش این زهرکش ها می بردند تا درمان اولیه را انجام دهند! و بعد می آوردند پیش من تا پادزهر شرکت رازی و هیدروکورتیزون و سرم و چند تا چیز دیگر را تزریق کنم... حالا کار جناب زهرکش چی بود؟ یک وِرد می خواند و بعد فوت می کرد به محل گزش و از زهری که در خون بیمار در گردش بود خیلی محترمانه درخواست می کرد که: «ای زهر از بدن فلانی برو بیرون!» و البته با این روش مؤثر درمانی یکی دو نفری را هم راهی دیار باقی کرده بودند ولی عجبا که مردم باز هم سراغشان می رفتند! و این جمله تکراری را هم مدام ازشان می شنیدم که: «بردیمش پیش زهرکش، دیدیم خوب نشد، آوردیمش پیش تو!»...

با یکی از اهالی که صحبت می کردم می گفت: «این ها زهرکِش های قلابی هستند! و زهرکِش های قدیمی عقرب را زنده یا مرده می گرفتند، پودر می کردند و می خوردند! با عقرب ها بازی می کردند و گزیده نمی شدند! و هرکس بهشان مراجعه می کرد محل گزش را باز می کردند و خونش را می مکیدند!... این جدید ها الکی اند!... تازه آن قبلی ها حتی از غیب، جای عقرب ها را هم بهمان می گفتند که کجای خانه مخفی شده اند! »... به هر حال خودم که این تیم درمانی (!) زهرکِش را حضوری ملاقات نکردم و معلوم بود شیاد هستند ولی در مورد آن قدیمی ها و داستان هایی که از منابع موثق درباره شان شنیدم حدس می زنم کار اصلی شان رمالی و جن گیری بوده که خب این هم کُفر است و طبیعتاً با این شیوه جن بازی، کارشان از این نسل جدید کثیف تر بوده... بگذریم...

یک شب توی اورژانس بیمارستان همان منطقه خانواده ای که بیمار عقرب گزیده شان را آورده بودند، یک قوطی کِرِم دست هم گذاشتند روی میزم، معمولاً عقرب ها را می گذاشتند توی قوطی کبریت یا لای یک تکه پلاستیک یا پارچه می پیچیدند و می آوردند تا از قیافه اش بهشان بگویم خطرناک است یا نه، تا خواستم در قوطی را باز کنم گفتند: «مواظب باش! زنده ست!»... خلاصه بعد از وصل کردن سرم و داروها، با بچه های بیمارستان دور قوطی جمع شدیم و بالاخره تکنسین رادیولوژیمان که آدم ریسک پذیری بود حاضر شد در قوطی را باز کند و با پَنس عقرب را بیرون بیاورد...

چشمتان روز بعد نبیند، عقرب زرد بسیار بزرگ و بادی بیلدینگی داخل قوطی بود که دهان همه مان از دیدنش باز ماند، لای دو شاخه فلزی پنس دست و پا می زد و مدام انبرک هایش را باز و بسته می کرد و فکر کنم داشت فحشمان می داد!... خیلی سریع انداختیمش داخل یک شیشه خالی و بعد از اینکه حسابی نگاهش کردیم از همراهان بیمار پرسیدیم که اصلاً چطور توانسته اند این موجود را سالم و زنده بگیرند که گفتند: «ما اینیم دیگه!»... از طرف واحد مبارزه با بیماری ها برایمان قوطی های کوچک شیشه ای می آوردند تا عقرب ها را داخل آن ها بیندازیم... یک فُرم مخصوص عقرب گزیدگی هم برای هر بیمار و عقربش پر می کردیم و همراه آن شیشه ها به واحد نام برده تحویل می دادیم تا تحلیل آماری کنند... اما شیشه های استاندارد این کار برای این عقرب زرد خفن خیلی کوچک بودند و مجبور شدیم بیندازیمش داخل ظرف نمونه ادرار که بزرگ تر بود و رویش الکل ریختیم که بفرستیم برای واحد بیماری ها...



شاید سؤالی که برای شما پیش بیاید این است که چطور شرکت هایی مثل رازی یا پاستور، پادزهر ضد عقرب می سازند؟...تابستان سال قبل بود که از طرف شرکت رازی یا شاید هم پاستور، حدود 100 تا قوطی پلاستیکی نوشابه تک نفره که روی درشان یک سوراخ داشت برایمان فرستادند و گفتند: «بین اهالی آنجا توزیع کنید تا فلان عقرب را برایمان بگیرند و بفرستید تا ما رویشان کار کنیم... و هر عقربی هم 1000 تومان (باورتان می شود؟) به یابنده می دهیم!» که البته این شیوه جمع آوری همان روزهای اول شکست خورد چون عقرب ها داخل آن قوطی های نوشابه بیشتر از چند ساعت دوام نمی آوردند و می مردند و هم اینکه کمتر کسی برای هزار تومان راضی می شد دنبال عقرب برود... خلاصه نفهمیدم بالاخره چه کار کردند، ما فقط به شان اطلاع دادیم که نشد بگیریم اخوی...



خلاصه اینکه عقرب ها داستان و حاشیه زیاد داشتند... این هم عکسی از طاقچه نگهداری شیشه های حاوی عقرب توی اورژانس، پرستارها کلی مدل و چینش بهشان دادند و عکسی ازشان گرفتند به یادگار...


 

 


  • medic

بسته پشنهادی (سه: هر چی بلدی رو کن جوجه!)

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۱۸ ق.ظ

 

به نام خدا

...

همین یک ماه باقی مانده تا شروع رزیدنتی را گذاشته ام برای استراحت و طبیعتاً برای گذرانش دنبال سرگرمی بوده ام مثل کتاب، سخنرانی، بازی و... و در این ده روز گذشته با یک  پدیده جذاب مواجه شدم که شروعش از یک سایت و کانال آپارات بود... پدیده ای به اسم بازی های رومیزی (Board Game)... شاید بگویید خب همه ما منچ، مار و پله، تخته، راز جنگل و خیلی عناوین دیگر را می شناسیم و لذتش را برده ایم... اما قضیه این بار در مورد بازی های رومیزی با یک ظاهر و روش جدید است...

بازی های رومیزی جدید می توانند خیلی خیلی متفاوت تر و حتی لذت بخش تر از چیزی باشند که قبلاً با منچ و مار پله تجربه کرده ایم، طوری که حین بازی هر کدام از این بورد گیم های نسل جدید با آدم های مختلف (کودک، نوجوان، جوان و میانسال)، در یک نتیجه گیری که همگی هم بر زبان آوردیم اشتراک داشتیم: «اینا چجور به ذهنشون رسیده همچین چیزی بسازن؟!»

در ادامه سه تا از بازی هایی را که ایرانیزه شده نمونه های خارجی هستند و برای ورود به سرزمین جومانجی ها مناسب می دانم برایتان معرفی می کنم، باشد که همگی از آن موبایلمان فاصله بگیریم، دور بازی جمع شویم و توی سر و کله هم بزنیم تا شاید رستگار شویم!...  خب رفیق، هر چقدر فکر، حیله، تجربه، استراتژی، بدجنسی، شادی، غم و هیجان داری بریز وسط که بازی شروع شده...


اول. بازی « ژرفاب »:

این بازی توسط نشر بابُرکا (مخفف عبارت بازی با بُرد و کارت)، بر اساس یک بازی خارجی به اسم Deep Sea Adventure بازطراحی و تولید شده... روی جعبه نوشته شده از دو تا شش نفر... شما و رقیبانتان در این بازی یک زیردریایی مشترک دارید که باید از آن به عمق دریا شیرجه بزنید و گنج جمع کنید و هدف این است که سالم به زیردریایی برگردید تا امتیاز گنج های تصاحب شده را محاسبه کنید و طبعاً هر کس گنج های چرب تری جمع کرده برنده است...

اما نکته اینجاست که هم جمع کردن گنج و هم زنده برگشتن به زیردریایی به هیچ وجه (تأکید می کنم روی به «هیچ وجه») به این آسانی ها نیست! چرا که بر اساس قوانین بازی شما هر چقدر گنج جمع کنید، حرکتتان روی مسیر بازگشت به زیردریایی کندتر شده و علاوه بر این از اکسیژن «مشترک» شما و رقبایتان هم کاسته می شود! اینجاست که باید بین حرص برای به چنگ آوردن گنج ها، زنده ماندن خودتان و تلاش برای خفه کردن رقبایتان تعادل برقرار کنید!... من که در چند دور بازی با همسرم و پدرم، زیر آب ماندم و خفه شدم!... ژرفاب دقیقاً شما را با طمع تان بازی می دهد... تجربه اش کنید...



این هم فیلم نقد و بررسی بازی ژرفاب توسط کانال رومیز در آپارات...

 

 


دوم. بازی « گلوکز »:

این بازی توسط نشر نهالک بر اساس یک بازی خارجی به اسم Wazabi بازطراحی و تولید شده... اگر چه روی جعبه نوشته شده دو تا شش نفره ولی عملاً برای لذت بردن از آن باید حداقل سه نفر باشید و اگر چه تم و تصویرسازی روی جعبه به نظر کودکانه می آید اما برای هر سنی، به خصوص بزرگ تر ها، جذاب است!... این بازی بر پایه حال گیری از رقبایتان طراحی شده و باید تا می توانید حالشان را بکنید توی قوطی! و طبیعتاً آن ها هم در تلاش برای جبران حرکات شما برمی آیند و نمی گذراند خیلی خوشحال باشید!

داستان بازی در مورد چند تا بچه تپل است که می خواهند قند خوردن (قند=گلوکز) را کنار بگذارند که به این سادگی ها نیست... شما در نقش بچه های تپل، تعدادی قند (تاس) و تعدادی کارت در ابتدای بازی دریافت می کنید که البته روی تاس ها به جای عدد یا نقطه، چند نشانه حک شده که شما را مجبور به کاری می کند... هدف این است که هر کدام از بازیکنان تا می توانند از شر تاس هایشان (قندهایشان) خلاص شوند و هر کس زودتر دستش خالی شود برنده است... بسته به میزان بدجنسی خودتان و رقبایتان زمان بازی متغیر است و حتی یک دور سه نفره ممکن است بالای یک ساعت هم طول بکشد... این را هم تجربه کنید...


این هم فیلم نقد و بررسی بازی گلوکز توسط کانال رومیز در آپارت:




سوم. بازی « گوهر نشان » :

این بازی هم توسط نشر بابُرکا بر اساس یک بازی خارجی به اسم Splendor بازطراحی و تولید شده... روی جعبه نوشته شده دو تا چهار نفره و به نظرم برای سن نوجوان و به بالا مناسب تر است...توی این بازی خبری از تاس نیست و آن چیزی که شما را می تواند برنده بازی کند هوش در پیش بینی حرکات رقیب، ذات بازاری داشتن، اندکی شانس و باز هم فاکتور بدجنسی است!

ماجرای بازی، تلاش برای خریدن تابلوهای نقاشی معروف به کمک جواهر و سکه است و با خریدن تابلوها، هر بازیکنی که بتواند زودتر به یک امتیاز مشخص (مثلاً پانزده) برسد برنده است... طبیعتاً خرید تابلوها به سرعت و آسانی امکان پذیر نیست... شما باید یک چشمتان به جواهر و سکه های دست خودتان باشد، یک چشمتان به منابع رقبایتان و یک چشمتان هم به تحرکات و تصمیمات احتمالی شان (می دانم شد سه تا چشم!)  تا قبل از آن که بتوانند حرکت مورد نظرشان را پیاده کنند و تابلویی یا گوهری را به دست آورند، شما پیش دستی کنید و نقشه شان را خراب کنید... این بازی را هم دوست داشتم اما از آنجایی که ریاضی بنده و حس بازاریابی ام با یاکریم هایی که لب پنجره مان می نشینند فرق ندارد، هر بار با کسی بازی کردم باختم!... این بازی را هم تجربه کنید...



این هم فیلم نقد و بررسی بازی گوهرنشان توسط کانال رومیز در آپارات




اگر علاقمند شدید تا بیشتر در مورد بازی های رومیزی نسل جدید بدانید، از نقد و بررسی شان گرفته تا راهنمایی برای ساخت شان و حتی پیدا کردن کافه هایی که بر پایه ارائه «بازی های رومیزی و قهوه» تأسیس شده اند به این سایت ایرانی سر بزنید:

http://roomizgames.ir

این هم کانال آپاراتشان:

https://www.aparat.com/Roomiz

 

البته بازی های ایرانی عالی و سرگرم کننده دیگری هم مثل استوژیت، جالیز، قلمروی ستارگان، دژ، لوتوس، پی شوم، شب مافیا و... هم هستند که چون ندارمشان و تجربه بازی کردنشان را هم نداشته ام چیزی در موردشان نگفتم اما می توانید در سایت و کانال آپارت «رومیز» درباره شان بیشتر بدانید...

راستی یک نکته حاشیه ای: یک بازی ایرانی و بسیار توصیه شده و البته گران قیمت به اسم «زار» جدیداً وارد بازار بازی های رومیزی شده که تم جن گیری و رمل و اسطرلاب دارد... در زیبایی بازی، طبق گفته دیگران، جای شکی نمانده اما خواستم بدانید طبق شنیده ها حتی نگاه کردن به خطوط رمل و اسطرلاب اثرات وضعی دارد و گویا توصیه نمی شود...  

در نهایت هدفم از نوشتن این پست نشان دادن یک راه ساده و سرگرم کننده برای فاصله گرفتن از تنهایی دنیای بی سر و ته مجازی و دور هم جمع شدن و لذت بردن بیشتر در مهمانی های خانوادگی و دورهمی های دوستانه و حتی دونفره بود... امیدوارم بازی کنید و حالش را ببرید و البته حال رقبا را هم بگیرید!  :)

 


  • medic

Resident Evil!

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۳ ب.ظ

به نام خدا...

با آمدن نتایج کنکور دستیاری (تخصص)، تقریباً پرونده دوره پزشکی عمومی هم در زندگی من بسته شد... و حالا راهی دوران رزیدنتی (resident) تخصص مغز و اعصاب (نورولوژی) می شوم... از سال 93 تا الآن در شمال، مرکز و جنوب کشور کار کرده ام... به عنوان پزشک خانواده، پزشک کشیک درمانگاه و اورژانس بیمارستان... آدم ها، اتفاقات، مکان ها، تجربیات و خاطرات خوب و بد زیادی داشت... بدهایش کم رنگ تر شده اند و خوب هایش همانطور پر رنگ مانده اند... اگر برآیندش را بخواهم بگیرم، مثبت بود... حالا می توانم همه این ها را بگذارم توی یک جعبه و بگذارم گوشه طاقچه ذهنم و هر از گاهی خاطره ای را بکشم بیرون و نگاهی کنم و لبخندکی بزنم...

 


  • medic

خشم

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۵ ب.ظ

صبح زود از خواب بیدار می ‌شوم... کمی در اتاق قدم می‌ زنم تا هوشیاری‌ ام کامل شود... نور آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است... وسایلم را در کیفی جمع می‌ کنم و از خانه بیرون می ‌روم... نیم ‌ساعت رانندگی می‌ کنم... در طول راه همراه با آهنگ های ماشین فریاد می ‌زنم... وقتی به دریا می‌ رسم گوشه دنجی پیدا می‌ کنم و پیاده می‌ شوم. هر چند آن زمان روز کسی در ساحل نیست... با کیفم به سوی دریا می‌ روم... پتک کوچکی را از کیف در می‌ آورم... به موج های خروشان دریا می‌ نگرم... در قسمتی از ساحل چند تکه سنگ می‌ بینم که گهگاهی از زیر آب بیرون می‌ آیند و آب آن ها را احاطه کرده است... به آنجا می‌ روم و کفشم را در می ‌آورم و پاچه شلوارم را بالا می‌ زنم و پتک بر دست به داخل آب می‌ روم... به موج آب، به تکه سنگ‌ ها و به افق دوردست خیره می ‌شوم... در حقیقت به هیچ‌ کدامشان نگاه نمی‌ کنم، به تصاویری که در ذهنم رژه می‌ روند نگاه می ‌کنم... خشم در وجودم زبانه می ‌کشد... بر خودم فشار می ‌آورم تا کنترل کنم و از درد اشک بر چشمانم می‌ آید... کم‌ کم موضوعات و آدم ها بر روی تخته ‌سنگ‌ ها قرار می‌ گیرند... پتک را دیوانه ‌وار بر روی موج ها و تخته ‌سنگ‌ ها می‌ کوبم و فریاد می ‌زنم و اشکم را با قطرات آب می ‌شویم... خشمم آرام نمی ‌گیرد...

منبع: این نوشته را از یک وبلاگ خیلی قدیمی که نویسنده اش آقای دکتر حامد رجایی، متخصص اورولوژی، ست؛ برداشتم.



پ.ن: امروز عصر برای خرید گارد موبایل، با همسرم بیرون رفتیم، موقع رفتن گفتم: «استرس دارم»، گفت: «مدام اینو می گی... باید بری پیش روانپزشک...». مدت هاست که از بیرون رفتن هراس دارم، یک هراس خیلی واقعی، تپش قلب پیدا می کنم و نگران می شوم... از دیدن ماشین های گران قیمت و صاحبانشان و خانه هایی با طراحی پیچیده سنگی که قیمتشان رویایی ست، آن هم در این شرایط نابسامان اقتصادی و اختلاف طبقاتی، هراس عجیبی به دلم می افتد... از دستشان عصبانی می شوم نه صرفاً به خاطر اینکه پول دارند، بلکه به خاطر اینکه با این اوتول های چند صد میلیونی از مقابل چشمان آدم هایی رد می شوند که دارند کف و کنار این خیابان ها سگ دو می زنند که فقط زندگی شان بگذرد... و از دیدن جمله «هذا من فضل ربی» که بالای خانه شان می نویسند دردم می گیرد که یعنی: «این لطف خداست  و تو که نداری خدا نمی دانم به تو لطفی کرده یا نه؟!...». باور کن رفیق دلم از این همه اختلاف درد می گیرد... خیلی زیاد... ای کاش کسی بود که کمی آرامم کند و یک نقطه ای را نشانم دهد و بگوید: «نگاه کن رضا... از اونجا به بعد دیگه همه چی خوب می شه... خوب خوب... دیگه هیچی نیست که به قلبت تپش بندازه...» و بعد یک دل سیر گریه کنم از این امید... «الهی عظم البلاء...»

 


  • medic

تا چه پیش آید...

پنجشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۴ ب.ظ

با شهاب (دوستم که  رزیدنت بیهوشی ست) رفتم اتاق عمل اورژانس... همان اول کار لباس آبی دکتر «کلیدری»، از اساتید جراحی، که دو برابر بنده عرض و ارتفاعشان هست را پوشیدم و یک شلوار سبز تنگ... شبیه یک کاریکاتور متحرک، کلاه به سر و ماسک بر دهان، همراه شهاب توی اتاق ها چرخی زدم... یک هیسترکتومی برای سرویس زنان و یک chest tube  دو طرفه برای بچه های جراحی آمد... گفتند قرار است یک ساب دورال هماتوم (نوعی خون ریزی مغزی) هم برای سرویس جراحی اعصاب (رشته مورد علاقه ام) بخوابانند که خبری نشد...

ساعت سه بعد از ظهر، شهاب رفت کشیک CCU و من را همراه یک رزیدنت بیهوشی دیگر فرستاد اتاق عمل الکتیو (غیر اورژانس)... چند تا از دوستان و هم دوره ای هایم را که  رزیدنت رشته های مختلف بودند، آنجا دیدم... داشتند نوت بعد از عملشان را می نوشتند... به طرز عجیبی همان روز تمام اتاق عمل ها که معمولاً دم دمای غروب کارشان تمام می شد، ساعت سه به انتهای کار رسیده بودند و نتوانستم جراحی های اعصاب، گوش و حلق و بینی، اورولوژی یا ارتوپدی را ببینم... یکی از هم دوره ای های درب و داغان و خسته ام را رساندم خانه شان و در تمام طول راه برایم از انتخاب رشته و آینده حرف زد که البته به سبب چهل ساعت نخوابیدن گاهی صحبت هایش نامفهوم می شد... دلم به حالش سوخت...

انتخاب هایم به ترتیب فعلاً این هاست و سازمان سنجش تا فردا شب مهلت ویرایش گذاشته و من علاقه ام (جراحی اعصاب) را زیر خاک کرده ام:

1.     رادیولوژی

2.     چشم پزشکی

3.     نورولوژی (داخلی اعصاب، نه جراحی اعصاب)

4.     گوش و حلق و بینی

5.     قلب

6.     از اینجا تا انتخاب های بعدی (از جمله جراحی اعصاب) را راندوم چیدم و یادم نمی آید چه گذاشته ام! اما آن رشته بی کشیک و سبک و بی درد سر «طب فیزیکی» را که بسیاری بهم توصیه کردند، گذاشتم آخر از همه! (آیا من خود آزاری دارم!؟)

خواهم نوشت که چرا جراحی اعصاب را فرستادم به زیرزمین خاک گرفته ذهنم... توی کمد فراموشی...

 

  • medic

پانصد مایل دور از خانه

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۲ ق.ظ

رتبه ها آمد... صفحه انتخاب رشته هم فعال شد...

 دارم علاقه ام را می فروشم... می خواهم گریه کنم و به صورت همه آن هایی که مشاوره می دهند مشت بکوبم... از آن محکم هایش... از آن هایی که «محمد علی» می زد... به همه آن هایی که می گویند: «مگه خر شدی می خوای بری جراحی اعصاب!؟... دیوونه!»... حتی به آینه دستشویی که خودم را تویش می بینم... با صورتی که حرفی نمی زند و چشم هایی که چیزی نمی توان ازشان خواند... با ابروهایی خیس و بی حالت و پوستی پر از قطره های مردد برای ماندن یا سرازیر شدن... با اینکه می توانم جراحی اعصاب را توی هوا بزنم... اما هوا انگار چیز دیگری طلب می کند... لعنت به هوا...لعنت به تردید و ترس...

 

پ.ن: امروز با شهاب می روم اتاق عمل... شاید دلم دوباره لرزید...

 

  • medic

برای آقای جادوگر

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۹ ب.ظ

یک عزیزی پیام داده که: «شما هم در کمپین #نه_به_خرید_خانه و #نه_به_خرید_ماشین_صفر و #نه_به_خرید_طلا شرکت کن»

 

استاد!

من و امثال من چندین سال است عضو این کمپین ها هستیم...

آن زمان که آن آقا داشت به بنگاه املاکی می گفت: «عیب نداره پولش مهم نیست من از همین پنت هاوس خوشم اومده... عیب نداره همین ویلا رو برام قولنامه کن...»

ما داشتیم به بنگاهی محل می گفتیم: «دو نفریم با یک بچه...»


آن زمان که آن اقا داشت به نمایشگاه دار می گفت: «دیگه زیر دو هزار و هفده نباشه...»

ما داشتیم از صاحب قبلی پرایدمان می پرسیدیم: «دیگه کجاهاش رنگ داره؟...»


آن زمان که طرف به خانمش می گفت: «تو فقط بگو از کدوم خوشت اومده طلا و برلیانش مهم نیست...»

ما داشتیم به طلافروش می گفتیم: «آقا تو رو خدا دیگه بیشتر از این از پولش کم نذار به خدا همینم مجبوریم بفروشیم...»


آن زمان که طرف داشت به دکترش می گفت: «ده تومن بیشتر می دم فقط چند میل نوک دماغم رو بالاتر بگیر...»

ما داشتیم به آقای دکتر می گفتیم: «آقا هر کدوم خیلی لازمه درست کن روکش هم نمیخواد... فقط تو رو خدا کمتر حساب کن به خدا پس انداز بچه ها رو از بانک برداشتیم...»

 

آره استاد...

اره عزیز دل...

آره سلبریتی...

آره جادوگر...

ما خیلی وقت ست عضو این کمپین ها هستیم...

ما خیلی وقت ست همانقدر که باید می خریم...

همانقدر که باید می خوریم...

فقط همانقدر که دستمان پیش کسی دراز نباشد...

همانقدر...

 

مرد باشید، ماشین های میلیاردی تان را بفروشید...

مرد باشید از ویلا و خانه های میلیاردی تان بگذرید...

مرد باشید پس اندازتان را بریزید توی بازار کار...

کمپین ایجاد اشتغال راه بیندازید...

کمپین فروش ماشین خارجی... 

کمپین فروش ویلا... فروش پنت هاوس...

 

ولمان کنید بگذارید با «توی دروازه» و «از کناره دروازه» گفتن های گزارشگر  جام جهانی دلمان خوش باشد و سرمان گرم...


منبع: با اندکی تغییر از «توییتر» و «تلگرام»



 


  • medic

ویروس «تا کی؟»

دوشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۰۲ ق.ظ

ما آدم های اهل کاری بودیم

نه از این سایه دوست ها

نه از این تنبل های فربه

مردهایمان از صبح علی الطلوع میجنگیدن تا بوق سگ

و شب ها هم بعضی هایشان نعششان را به خانه می آوردند

بعضی هایشان حتی نعششان هم به خانه نمی رسید

زن هایمان در خانه، راه را بر نرفتن ها میبستند

زخم ها را تیمار میکردند 

و صبح علی الطلوع باز بقچه را دم درب تحویل مرد ها میدادند

اما یک شب

میان خواب ها

آفت به شهر زد

صبح وقتی مرد های شهر رزم جامه می‌پوشیدند و زن های شهر بقچه ها را می بستند

زیر لب آرام بهم گفتند:

تا کی؟

و بعد از هم خداحافظی کردند و از خانه بیرون زدند

«تا کی» مثل یک ویروس تا آخر روز در ذهن همه تکثیر شد

در میدان نبرد هرکس به دیگری می‌رسید، آرام زیر لب می‌پرسید:

تا کی؟

آن دیگری هم شانه بالا می انداخت...

فردای آن روز هیچ‌کس صبح‌ الطلوع بیدار نشد

نه بقچه ای به دست مردی رسید

و نه مردی بعد از صلاة صبح‌ پتو را کنار زد تا برخیزد

ویروس «تا کی» تا مغز استخوان مردم شهر پیش رفته بود.

زن های شهر دور هم جمع شدند و گفتند:

تا کی بقچه بستن و زخم تیمار کردن و از خواب زدن؟

و مرد های شهر گفتند:

تا کی جنگیدن و دمی آرام نداشتن و زخم خوردن؟

پسرها گفتند:

تا کی مثل پدر بودن و مهر ندیدن و زندگی نکردن!

دخترها گفتند:

تا کی مثل مادر بودن و خانه ماندن و زخم بستن!

و بعد شهر نا پدید شد

ویروس «تا کی» شهر را بلعید

چند سال بعد

مردهای جنگی

و زن های بقچه دهنده و تیمار کننده

افسانه‌ها شدند

و بچه‌ها با کراهت از آن دوران گفتند

ویروس «تا کی» لباس عوض کرد و سبک زندگی شد

مرد های کاری مردند

و زنهای بقچه دهنده و تیمار کننده تکفیر شدند

دیگر هیچ وقت، صبح الطلوع چراغی در شهر روشن نشد...


منبع: وبلاگ «سیب زمینی» (
applezamini.blog.ir)



 


  • medic